تبليغاتX
بوم سفید نقاشی

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

و عبور

واژه ی تلخ جدایی است

                      برای من که

                                  در خم ِ جاده اسیر ِ ماندنم !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14  توسط فرناز   | 

 

پيشكش به اردلان سرفراز

 

تو اين شب دلتنگي و

اين لحظه هاي بي تپش

تو اين گريز ِ ناگزير

لبريز ترس ايم و تنش

 

تصويــر شوم حادثه

گم ميشه تو شهر شلوغ

سرخورده و افسرده ايم

از وحشت دود و دروغ

 

تعبــير كابــوس توئه

تنهايي و پاييز و درد

بن بست عشق و عاطفه

قلب فلزي دست سرد

 

گفتي مياد سال سياه

پنجه به ديوار مي كشيم

هيشكي نمي پرسه چرا

تن به غريزه مي فروشيم

 

حالا تو قرن بيست و يك

شديم اسير جنگ و خون

درگير ِ در خود گم شدن

بي اعتمادي و جنون

 

سهم من از قرن صدا

گفتي سكوت و فاصله اس

تو اين غبار بي كسي

دستاي ما بي حوصله اس

 

كاش قصه رو از سر بگي

بسه سقوط  و  خستگي

كاشكي بگي فردا مياد

هنگامه ي همبستگي

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط فرناز   | 

 

اون ور اين جاده كسي

چشم به راهم ديگه نيس

دستاي بي قراري مون

منتظر همديگه نيس

 

عشق اساطيري من

گم شده تو دل دل شب

چي مونده از روياي من ؟

شك و غروب و بغض و تب !

 

اون ور اين جاده سكوت

اون ور اين جاده سراب

اون ور اين جاده همه

نقش نوشته روي آب

 

اون كه قرار بود بره و

يه روز به دريا برسه

اينجا شده اسير خاك

مرگ اگه فردا برسه

 

مرگ اگه فردا برسه

از اين قفس رها ميشم

مي رم به خورشيد ميرسم

همسايه خدا مي شم

 

اون ور اين جاده سكوت

اون ور اين جاده سراب

اون ور اين جاده همه

نقش نوشته روي آب

                 نقش نوشته روی آب ...

 

پی نوشت : امیدوارم شعر "سراب" قصه ی زندگی هیچ کس نباشه !

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 2:40  توسط فرناز   | 

 

شايد يه وقت ديگه

بهار بياد دوباره

بريم به آسمونا

رو بال يه ستاره

 

غريب و بي نشونه ،

خوابيدي بي بهوونه ؟‌

نمي گي توي سرما

يخ مي زنه جوونه ؟

 

شايد يه وقت ديگه

بهار بياد دوباره

براي خاك تشنه

بذر امـــيد بياره

 

بسّه ، نگو ، ميدونم

بال و پرت شكسته

امــــا ميـــــون ابــــرا

خورشيدخانوم نشسته

 

منتظره كه فردا

بهار بياد دوباره

روزي كه ديو قصه

سرش بالاي داره !

 

پی نوشت :

۱- سال نو رو به همه ی دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم واقعا بهار بیاد دوباره !

 

۲- این ترانه اجرا و ضبط شده بود اما متاسفانه به دستم نرسید و علیرغم اینکه خیلی دلم می خواست نسخه ی اجرا شده ی ترانه رو تقدیمتون کنم اما میسر نشد ! شاید یه وقت دیگه !

 

۳- ترانه ام روی میز سانسور حضرات مُثله شد و در نهایت مجوز ارائه شد البته با حذف و یا تغییر بیت آخر ! اگر شما بودین به جای بیت آخر چی می گفتین ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:40  توسط فرناز   | 

 

 

-         نام ترانه : پشت شهر آدما ...

-         از آلبوم : خنده چه عیبی داره ؟

-         خواننده و آهنگساز : هومن تکاو (1380)

-         ترانه سرا : من . . . (شهریور ماه 1378)

 

 

          پشت شهر آدما                                     

 

پی نوشت :

                گلی جان عزیز ؛ مرا به بازی ترانه ها دعوت کرده ! ضمن تشکر از او ؛ فرصت خوبی است تا حالا که پست خودم هم یک ترانه است، درباره ی ترانه ها صحبت کنیم ! من زرنگی میکنم و می گویم از آنجا که در تعریف تخصصی ، ترانه و تصنیف دو تعریف متفاوت دارند ؛ من اینجا از ذکر تصنیف های مورد علاقه ام صرف نظر میکنم و ترانه نام می برم ! و اما هفت ترانه ی من :

 

  1. همین ترانه ی "پشت شهر آدما" که شعرش مال خودم است و همینطور بقیه ی ترانه هایی که بعد از این قرار است از من خوانده بشود !
  2. تندیس (بانوی موسیقی و گل) – ابی – با ترانه ی بسیار زیبای استاد ایرج جنتی عطایی
  3. کولی – گوگوش – با ترانه ی تاثیرگذاری از اردلان سرفراز
  4. دلتنگی – ستار – باز هم با ترانه ای از اردلان سرفراز برای فروغ فرخزاد
  5. کودکانه (بوی عیدی بوی توپ ...) – فرهاد – با ترانه ای از شهیارقنبری
  6. چرا هیچ کس به سراغم نمیاد ؟ - فریدون فرخزاد – با ترانه ای از استاد ایرج جنتی عطایی
  7. خونه این خونه ی ویرون –داریوش– باز هم با ترانه ای سیاسی – اجتماعی از استادجنتی عطایی

 کاش به بازی ترانه سرا ها دعوت میشدم ! آخر انتخاب کردن از بین ترانه های ایرج جنتی عطایی ، اردلان سرفراز ، شهیار قنبری ، محمدعلی بهمنی و زویا زاکاریان و ... کاری بس دشوار است ! اصلا انتخاب ترانه از گنجینه ی ده ساله ی ترانه و موسیقی پاپ (دهه ی پنجاه) ایران کار دشواری است ! حتی ترانه هایی هم که رها جان عزیز ترانه های شوخ و شنگی می نامند وقتی نگاه میکنی می بینی پای ترانه هایش امضای بزرگانی چون جنتی عطایی است و با همه ی شوخ و شنگ بودنش ، حرفی برای گفتن دارد ! ای کاش به متن ترانه ها بیشتر دقت کنیم ... ترانه برای اینکه ترانه باشد سه عنصر مهم دارد : 1- آنچه بر روی کاغذ نوشته می شود و پیشنهادی است برای اجرا  2- موسیقی که برای آن نوشتار ساخته می شود 3- صدایی که آن را زمزمه می کند! ... تاریخ ثابت کرده که ترانه هایی در ذهن عام و خاص ماندگار شده اند که این سه عنصر یعنی : ترانه سرا ، آهنگساز و خواننده ؛ به درستی کنار هم قرار گرفته باشند ! کما اینکه استاد جنتی عطایی می فرمایند آنچه به ما رسیده است از موسیقی دهه 50 شاید یک دهم موسیقی تولید شده در زمان خودش نباشد ! به عبارت دیگر در آن زمان هم موسیقی بسیار تولید می شده است اما راز ماندگاری چیز دیگری است ! ... صحبت در باب ترانه مجالی عظیم می طلبد که از حوصله خارج است ! اما اگر کسی مایل است درباره ی ترانه بیشتر و بهتر بداند سری به دوست بزرگوار سعید خان کریمی  (ترانه سرا و منتقد ترانه) بزند و کتاب "مکث در مه" ایشان را بخواند که پژوهش بسیار جالبی در باب ترانه است از ابتدا تا کنون ! ... در ضمن اگر دوستان عزیزم مایل به شنیدن هر کدام از ترانه هایی که نام بردم باشند با کمال میل برایشان ارسال خواهم کرد ... و در نهایت طبق روال بازی ؛ من هم همه ی دوستان عزیز وبلاگ نویسم را که به اینجا سر می زنند به این بازی دعوت می کنم ! ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:19  توسط فرناز   | 

 

هدیه رو میذارم روی میز

میگم : تولدت مبارک !

لبخند می زنه و با تعجب میگه : این دیگه چیه !

...

میدونم که ته دلش دوست داشت کس دیگه ای جای من باشه ؛ شایدم بودن کس دیگه ای براش تداعی شد ... می فهمم ... یعنی دیگه می شناسمش بعد این همه مدت !

...

میگه : من الان میام !

...

توی دلم میگم : کاش به غیر از من و تو هیچکس اینجا نبود ! اونوقت سرتو می گرفتم تو بغلم و می گفتم : قورت نده این بغض لعنتی رو ... بعد هم دوتایی گریه می کردیم ! از اون گریه ها که بعدش آدم احساس سبکی میکنه !

...  

میگه : اصلا راضی نبودم تو زحمت بیفتی !

میگم : دلم میخواست تو خوشحال بشی !

...

با خودم میگم : دوباره اشتباه کردی ! اصلا همیشه اشتباه می کنی ! همیشه عجله می کنی ! بازم نتونستی احساستو کنترل کنی ! به خیال خودت می خواستی خوشحالش کنی اما ... اما بدتر آزارش دادی ! ...

دیگه صداشو نمی شنوم ! آخه دیگه نمی خنده ! ... سعی می کنم تمرکز کنم و از دست این فکرای کوفتی راحت شم اما ... اما نمی شنوم چی میگه ! چرا نمی خنده ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:36  توسط فرناز   | 

 

نميخوام باز به چشام نگا كني

چشم گريون آخه ديدن نداره

نميخوام سر روي  شونه ام بذاري

هــــق هــــق گريه شنيدن نداره

 

منو با تنهايي يام تنها بذار

بذار از حسرت دستات بميرم

بذار اينجا توي اين بهت غريب

با غـــم نبودنــت خــو بگيرم

 

خسته اي از من و حرفام ميدونم

فيلم تكراري كه ديدن نداره

عشق ِ نخ نماي قصه هام ديگه

صد و بيس بار كه شنيدن نداره

 

برو ! وقت رفتنه ، حق با توئه

ديگه من بال پريدن ندارم

خسته و از نفس افتاده و مست

حتي حال دل بريدن ندارم

 

نمي تونم تو چشات نگا كنم

حرمت نـــگاه تو مقدســه

منو با تنهايي يام تنها بذار

گفتي دوسم داري ! اين برام بسه!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:33  توسط فرناز   | 

 

سه روزه که خبری ازش نیست ! جواب پیام ها رو نمیده ! نگرانشم . . . روز سوم بالاخره مجبور میشه جوابمو بده ...

 

میگه : چه خبره دنیا رو به هم ریختی ؟

میگم : نگرانت شدم . . .

میگه : هیچ کس نگران من نیست !

میگم : این چه حرفیه که میزنی ؟

میگه : راست میگم دیگه ! همه به فکر خودشونن ، همه منو واسه خودشون میخوان ...

 

چقدر این جمله به گوش ِ روحم آشناست . . . خوب که فکر میکنم می بینم راست میگه ؛ من هم بودنش رو فقط به خاطر خودم میخوام . . . خوب که فکر میکنم می بینم اگه نباشه . . .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط فرناز   | 

 

. . .

ميگه : اين گاو ، نره ! هر كاري اش كني بهت شير نمي ده ! مي فهمي ؟

ميگم : سعي مي كنم . . .

ميگه : ميدوني تو مشكلت چيه ؟ اينه كه كارگردان خوبي نيستي ! يه كارگردان خوب از بقال سر كوچه

          هم بازي مي گيره ! مي فهمي ؟

ميگم : سعي مي كنم . . .

 

حالا با خودم فكر مي كنم اگه كارگرداني بلد باشم ، مي تونم يه گاو نر و مجبور كنم بهم شير بده ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:31  توسط فرناز   | 

 

وقتی که رفت قاصدک از باغ پر کشید

افســـانه ی خیالی من ناتمام ماند

وجدان مرا محاکمه کرد و به حبس برد

در دادگاه عشـــق فقــط اتهام ماند

 

وقتی که رفت از تــه دالان خزان رســـید

دستش به برگ خورد و غم انگیز و زرد شد

وقتی هوای کوچه ی احساس شد خنک

دســتان عاشــقانه من ســرد ســرد شد

 

در دادگاه عشق وکیلم سکوت بود

یک قاصدک گواه دروغ و عجیب داد

گفتند : متهم دل او را شکسته است

گفتند : متهم گــل ما را فــریب داد

 

امشب مرا به مسلخ اعدام می برند

در طول عمر یک لب گویا نداشتم

اما زمان مردن خود داد می زنم

قــصد فــریب دادن او را نداشــتم

پی نوشت : این شعر از دوست روزگار دورم ، خانم سمانه خان بیگی است که چقدر آرزو دارم یکبار دیگه ببینمش و صدای نازنینش رو بشنوم ! . . . کســی چه میدونه شـاید اونم الان داره یه گوشه ی این دنیای مجازی شعراشو مینویسه . . .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:48  توسط فرناز   |