و عبور
واژه ی تلخ جدایی است
برای من که
در خم ِ جاده اسیر ِ ماندنم !
من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .
و عبور
واژه ی تلخ جدایی است
برای من که
در خم ِ جاده اسیر ِ ماندنم !
پيشكش به اردلان سرفراز
تو اين شب دلتنگي و
اين لحظه هاي بي تپش
تو اين گريز ِ ناگزير
لبريز ترس ايم و تنش
تصويــر شوم حادثه
گم ميشه تو شهر شلوغ
سرخورده و افسرده ايم
از وحشت دود و دروغ
تعبــير كابــوس توئه
تنهايي و پاييز و درد
بن بست عشق و عاطفه
قلب فلزي دست سرد
گفتي مياد سال سياه
پنجه به ديوار مي كشيم
هيشكي نمي پرسه چرا
تن به غريزه مي فروشيم
حالا تو قرن بيست و يك
شديم اسير جنگ و خون
درگير ِ در خود گم شدن
بي اعتمادي و جنون
سهم من از قرن صدا
گفتي سكوت و فاصله اس
تو اين غبار بي كسي
دستاي ما بي حوصله اس
كاش قصه رو از سر بگي
بسه سقوط و خستگي
كاشكي بگي فردا مياد
هنگامه ي همبستگي
اون ور اين جاده كسي
چشم به راهم ديگه نيس
دستاي بي قراري مون
منتظر همديگه نيس
عشق اساطيري من
گم شده تو دل دل شب
چي مونده از روياي من ؟
شك و غروب و بغض و تب !
اون ور اين جاده سكوت
اون ور اين جاده سراب
اون ور اين جاده همه
نقش نوشته روي آب
اون كه قرار بود بره و
يه روز به دريا برسه
اينجا شده اسير خاك
مرگ اگه فردا برسه
مرگ اگه فردا برسه
از اين قفس رها ميشم
مي رم به خورشيد ميرسم
همسايه خدا مي شم
اون ور اين جاده سكوت
اون ور اين جاده سراب
اون ور اين جاده همه
نقش نوشته روي آب
نقش نوشته روی آب ...
پی نوشت : امیدوارم شعر "سراب" قصه ی زندگی هیچ کس نباشه ! ![]()
شايد يه وقت ديگه
بهار بياد دوباره
بريم به آسمونا
رو بال يه ستاره
غريب و بي نشونه ،
خوابيدي بي بهوونه ؟
نمي گي توي سرما
يخ مي زنه جوونه ؟
شايد يه وقت ديگه
بهار بياد دوباره
براي خاك تشنه
بذر امـــيد بياره
بسّه ، نگو ، ميدونم
بال و پرت شكسته
امــــا ميـــــون ابــــرا
خورشيدخانوم نشسته
منتظره كه فردا
بهار بياد دوباره
روزي كه ديو قصه
سرش بالاي داره !
پی نوشت :
۱- سال نو رو به همه ی دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم واقعا بهار بیاد دوباره !
۲- این ترانه اجرا و ضبط شده بود اما متاسفانه به دستم نرسید و علیرغم اینکه خیلی دلم می خواست نسخه ی اجرا شده ی ترانه رو تقدیمتون کنم اما میسر نشد ! شاید یه وقت دیگه !
۳- ترانه ام روی میز سانسور حضرات مُثله شد و در نهایت مجوز ارائه شد البته با حذف و یا تغییر بیت آخر ! اگر شما بودین به جای بیت آخر چی می گفتین ؟
- نام ترانه : پشت شهر آدما ...
- از آلبوم : خنده چه عیبی داره ؟
- خواننده و آهنگساز : هومن تکاو (1380)
- ترانه سرا : من . . . (شهریور ماه 1378)
پی نوشت :
هدیه رو میذارم روی میز
میگم : تولدت مبارک !
لبخند می زنه و با تعجب میگه : این دیگه چیه !
...
میدونم که ته دلش دوست داشت کس دیگه ای جای من باشه ؛ شایدم بودن کس دیگه ای براش تداعی شد ... می فهمم ... یعنی دیگه می شناسمش بعد این همه مدت !
...
میگه : من الان میام !
...
توی دلم میگم : کاش به غیر از من و تو هیچکس اینجا نبود ! اونوقت سرتو می گرفتم تو بغلم و می گفتم : قورت نده این بغض لعنتی رو ... بعد هم دوتایی گریه می کردیم ! از اون گریه ها که بعدش آدم احساس سبکی میکنه !
...
میگه : اصلا راضی نبودم تو زحمت بیفتی !
میگم : دلم میخواست تو خوشحال بشی !
...
با خودم میگم : دوباره اشتباه کردی ! اصلا همیشه اشتباه می کنی ! همیشه عجله می کنی ! بازم نتونستی احساستو کنترل کنی ! به خیال خودت می خواستی خوشحالش کنی اما ... اما بدتر آزارش دادی ! ...
دیگه صداشو نمی شنوم ! آخه دیگه نمی خنده ! ... سعی می کنم تمرکز کنم و از دست این فکرای کوفتی راحت شم اما ... اما نمی شنوم چی میگه ! چرا نمی خنده ...
نميخوام باز به چشام نگا كني
چشم گريون آخه ديدن نداره
نميخوام سر روي شونه ام بذاري
هــــق هــــق گريه شنيدن نداره
منو با تنهايي يام تنها بذار
بذار از حسرت دستات بميرم
بذار اينجا توي اين بهت غريب
با غـــم نبودنــت خــو بگيرم
خسته اي از من و حرفام ميدونم
فيلم تكراري كه ديدن نداره
عشق ِ نخ نماي قصه هام ديگه
صد و بيس بار كه شنيدن نداره
برو ! وقت رفتنه ، حق با توئه
ديگه من بال پريدن ندارم
خسته و از نفس افتاده و مست
حتي حال دل بريدن ندارم
نمي تونم تو چشات نگا كنم
حرمت نـــگاه تو مقدســه
منو با تنهايي يام تنها بذار
گفتي دوسم داري ! اين برام بسه!
سه روزه که خبری ازش نیست ! جواب پیام ها رو نمیده ! نگرانشم . . . روز سوم بالاخره مجبور میشه جوابمو بده ...
میگه : چه خبره دنیا رو به هم ریختی ؟
میگم : نگرانت شدم . . .
میگه : هیچ کس نگران من نیست !
میگم : این چه حرفیه که میزنی ؟
میگه : راست میگم دیگه ! همه به فکر خودشونن ، همه منو واسه خودشون میخوان ...
چقدر این جمله به گوش ِ روحم آشناست . . . خوب که فکر میکنم می بینم راست میگه ؛ من هم بودنش رو فقط به خاطر خودم میخوام . . . خوب که فکر میکنم می بینم اگه نباشه . . .
. . .
ميگه : اين گاو ، نره ! هر كاري اش كني بهت شير نمي ده ! مي فهمي ؟
ميگم : سعي مي كنم . . .
ميگه : ميدوني تو مشكلت چيه ؟ اينه كه كارگردان خوبي نيستي ! يه كارگردان خوب از بقال سر كوچه
هم بازي مي گيره ! مي فهمي ؟
ميگم : سعي مي كنم . . .
حالا با خودم فكر مي كنم اگه كارگرداني بلد باشم ، مي تونم يه گاو نر و مجبور كنم بهم شير بده ؟
وقتی که رفت قاصدک از باغ پر کشید
افســـانه ی خیالی من ناتمام ماند
وجدان مرا محاکمه کرد و به حبس برد
در دادگاه عشـــق فقــط اتهام ماند
وقتی که رفت از تــه دالان خزان رســـید
دستش به برگ خورد و غم انگیز و زرد شد
وقتی هوای کوچه ی احساس شد خنک
دســتان عاشــقانه من ســرد ســرد شد
در دادگاه عشق وکیلم سکوت بود
یک قاصدک گواه دروغ و عجیب داد
گفتند : متهم دل او را شکسته است
گفتند : متهم گــل ما را فــریب داد
امشب مرا به مسلخ اعدام می برند
در طول عمر یک لب گویا نداشتم
اما زمان مردن خود داد می زنم
قــصد فــریب دادن او را نداشــتم
پی نوشت : این شعر از دوست روزگار دورم ، خانم سمانه خان بیگی است که چقدر آرزو دارم یکبار دیگه ببینمش و صدای نازنینش رو بشنوم ! . . . کســی چه میدونه شـاید اونم الان داره یه گوشه ی این دنیای مجازی شعراشو مینویسه . . .