تبليغاتX
بوم سفید نقاشی

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

 

هميشه در كوچه پس كوچه هاي انتظار

شكسته دلي

            آويخته چشم به انتهايي بي انتها

            منتظر نشسته است .

هميشه

            صدايي غريب

            صدايي ناهنجار و گوش آزار

            در كشاكش لحظه هاي انتظار

زمزمه وار مي گويد :

            " ديگر بيش نمان ،

              آمدني در كار نيست ! "

 

و هميشه

       دستي پرتوان

       پاي رفتن را مي شكند :

 

" اميد وار نگاهي مختصر بيانداز؛ سپيده در راه است ! "

 

 

 

پي نوشت :

  1. اين شعر مربوط به سال ۷۷ است ، كه كوچكتر بودم ، اما خيلي دوستش دارم . . . اگر شما دوستش نداشتيد بر من ببخشيد . . .
  2. من دلم ميخواهد تنها باشم اما هيچ كس اين خواسته را درك نمي كند، تنهايي محض ؛ سكوت مطلق  . . .
  3. مي خواستم توي اين پست از سهراب  سپهري بنويسم ؛ از  "پيغام ماهي ها" يش ! اما ديدم همه حداقل يك بار "هشت كتاب" را ورق زده اند ! اما ميخواهم خواهش كنم يك بار ديگر اين يك شعر را بخوانيد : " رفته بودم لب حوض / تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب . . . "
  4. مي خواستم توي اين پست به احترام ِ علاقه ي عزيزي ، از ترانه ي "سلام آخر" اهورا ايمانِ عزيز بنويسم كه چقدر دوست مي دارم سبك نوشتنش را و واژه هاي ساده اش را و تكرار هاي دلنشينش را و احساس از دل برخاسته اش را و . . . و چقدر اين ترانه با وجود اينكه ملودي اش عربي به نظر مي رسد اما نشست به دل ها و نم كرد گونه ها را و تداعي كرد خاطره ها را و . . .
  5. من دلم ميخواهد تنها باشم اما هيچ كس اين خواسته را درك نمي كند، تنهايي محض ؛ سكوت مطلق  . . .
  6. من در دنياي مجازي و واقعي ، سرگيجه گرفته ام ! ميلان كوندرا در "بار هستي" ميگويد: " سرگيجه يعني تمايل به سقوط . . . "
  7. من دلم ميخواهد مثل "هادي صداقت" در تنهايي ام شير گاز را باز كنم و مانند ديگر قربانيان اين روزهاي اين هيولاي خاموش ، بخوابم ، خوابي عميق در تنهايي محض در سكوت مطلق. . .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:43  توسط فرناز   | 

 

داشتيم حاشيه اتوبان قدم ميزديم ! چشمم افتاد به بيلبورد كنار خيابون كه تبليغ سواحل نيلگون خليج فارس بود ! وايسادم و در حاليكه به عكس روي بيلبورد اشاره مي كردم گفتم : " كاش الان اونجا بوديم! من عاشق ساحل جنوبم!"

گفت : " چه فايده ؟ مگه چند روز ميتونيم اونجا بمونيم ؟ بالاخره بايد برگرديم ! كاش ميشد بريم سفر و مجبور نباشيم برگرديم . . . "

عزيز ِ غمگين ِ من ! بيا ره توشه برداريم ؛ قدم در راه بي برگشت بگذاريم . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:21  توسط فرناز   |