تبليغاتX
بوم سفید نقاشی

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

. . .

ميگه : اين گاو ، نره ! هر كاري اش كني بهت شير نمي ده ! مي فهمي ؟

ميگم : سعي مي كنم . . .

ميگه : ميدوني تو مشكلت چيه ؟ اينه كه كارگردان خوبي نيستي ! يه كارگردان خوب از بقال سر كوچه

          هم بازي مي گيره ! مي فهمي ؟

ميگم : سعي مي كنم . . .

 

حالا با خودم فكر مي كنم اگه كارگرداني بلد باشم ، مي تونم يه گاو نر و مجبور كنم بهم شير بده ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:31  توسط فرناز   | 

 

وقتی که رفت قاصدک از باغ پر کشید

افســـانه ی خیالی من ناتمام ماند

وجدان مرا محاکمه کرد و به حبس برد

در دادگاه عشـــق فقــط اتهام ماند

 

وقتی که رفت از تــه دالان خزان رســـید

دستش به برگ خورد و غم انگیز و زرد شد

وقتی هوای کوچه ی احساس شد خنک

دســتان عاشــقانه من ســرد ســرد شد

 

در دادگاه عشق وکیلم سکوت بود

یک قاصدک گواه دروغ و عجیب داد

گفتند : متهم دل او را شکسته است

گفتند : متهم گــل ما را فــریب داد

 

امشب مرا به مسلخ اعدام می برند

در طول عمر یک لب گویا نداشتم

اما زمان مردن خود داد می زنم

قــصد فــریب دادن او را نداشــتم

پی نوشت : این شعر از دوست روزگار دورم ، خانم سمانه خان بیگی است که چقدر آرزو دارم یکبار دیگه ببینمش و صدای نازنینش رو بشنوم ! . . . کســی چه میدونه شـاید اونم الان داره یه گوشه ی این دنیای مجازی شعراشو مینویسه . . .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:48  توسط فرناز   | 

 

ميگم : " تو ميدوني چرا اكثر آدما به عشق اولشون نمي رسن ؟ "

 

ميگه : " اصلا خدا عشق اولو آفريده واسه نرسيدن !"

 

با چشماي گرد نگاش ميكنم ، از چشام ميخونه چقدر گيجم كرده با اين حرفش ، لبخند ميزنه ، ميگه :

" دِ آخه اگه آدما به عشق اولشون مي رسيدن كه ديگه هيچ كس شاعر نمـي شد ! ديگه هيچ كــس نمــيفهميد غم فراق يعني چي ! ديگه كسي از خوندن شـازده كوچولو لـذت نمي برد ! ديگه  كســـي دستاشو واسه كسي جا نمي ذاشت ! ديگه كسي ... "

گونه هام تر شد ... اون ديگه هيچي نگفت ! ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:12  توسط فرناز   | 

 

هوا را از من بگیر / خنده ات را نه !

                                         پابلو نرودا

 

دستاتو جا بذار برام

تو این شبای بی کسی

بذار رها بشم از این

وحشت بی هم نفسی

 

دستاتو جا بذار برام

یادم بمونه عاشقم

یادم بمونه با منی

تو تک تک دقایقم

 

دستاتو جا بذار ، برو !

جاده هنوز منتظره

رد شو از آوار قفس

بسه مرور خاطره

 

دستاتو جا بذار برام

داغی دستامو ببین

باید بری دیرت شده

دستاتو جا بذار. . . همین !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:51  توسط فرناز   |