تبليغاتX
بوم سفید نقاشی

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

 

میگه : ببین ! نیچه میگه " ازدواج مثل یه قلعه اس که اونایی که بیرونش هستن میخوان برن تو و اونایی که داخل هستن میخوان بیان بیرون !"

میگم : با همه ی احترامی که برای نیچه عزیز قائلم اما این حرفشو قبول ندارم !

میگه : آخه تو توی این قلعه چی دیدی که اینقدر به این قضیه اصرار داری؟

میگم : اصلا اعتقاد ندارم که یه قلعه اس ! قلعه یعنی حصار ، یعنی محدودیت ! . . . به نظر من ازدواج مثل دندون درآوردن یا مثل راه رفتن یک مرحله از زندگیه ! یه مرحله که باید تجربه بشه حتی اگه به قول گابریل گارسیای عزیز ، نود ساله باشی !

میگه : حالا نمیشه به جاش یه کار دیگه کرد ؟

میگم : شما از امروز هر وقت گرسنه تون شد بخوابین لطفا" !

می خنده . . . !

میگم : بیا اصلا اسمشو ازدواج نذاریم ؛ چه بـِدونم ؟!! منظور من این نیست که لازمه حتما تو بلند شی بری توی جایی به نام دفترخونه و چندتا کلمه ی عربی بشنوی و چند تا امضاء خرچنگ قورباغه توی یک دفتر بکنی و برگردی ... به قول فروغ : سخن از پیوند سست دو نام و هم آغوشي در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست . . . ! مهم اینه که کسی رو داشته باشی که تکیه گاهت باشه تا همیشه ؛ در هر شرایطی . . . به قول جنتی عطایی " اما تو این راه که همراه جز هجوم خار و خس نیست / کسی باید باشه باید کسی که دستاش قفس نیست !" ... (کمی مکث میکنم و با احتیاط می پرسم :) تو این "کسی" رو داری ؟

میگه : آره !

از تعجب جیغ میزنم و میگم : جدی میگی ؟  "کسی"ِ تو همون کسیه که من فکر میکنم ؟

میگه : آره !

میگم : وای خدای من ! نمیدونی چقدر خوشحالم ! بهت تبریک میگم . . . پس من قطع میکنم که همین الان بری و باهاش تماس بگیری و دعوتش کنی به خونه ات!

میگه : باشه ! همین الان میرم تماس میگیرم . . .

 

پی نوشت: این پست تقدیم می شود به متولد ۲۵ اردیبهشت، ضمن عرض تبریک تولدش و . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط فرناز   | 

 

و عبور

واژه ی تلخ جدایی است

                      برای من که

                                  در خم ِ جاده اسیر ِ ماندنم !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14  توسط فرناز   | 

 

پيشكش به اردلان سرفراز

 

تو اين شب دلتنگي و

اين لحظه هاي بي تپش

تو اين گريز ِ ناگزير

لبريز ترس ايم و تنش

 

تصويــر شوم حادثه

گم ميشه تو شهر شلوغ

سرخورده و افسرده ايم

از وحشت دود و دروغ

 

تعبــير كابــوس توئه

تنهايي و پاييز و درد

بن بست عشق و عاطفه

قلب فلزي دست سرد

 

گفتي مياد سال سياه

پنجه به ديوار مي كشيم

هيشكي نمي پرسه چرا

تن به غريزه مي فروشيم

 

حالا تو قرن بيست و يك

شديم اسير جنگ و خون

درگير ِ در خود گم شدن

بي اعتمادي و جنون

 

سهم من از قرن صدا

گفتي سكوت و فاصله اس

تو اين غبار بي كسي

دستاي ما بي حوصله اس

 

كاش قصه رو از سر بگي

بسه سقوط  و  خستگي

كاشكي بگي فردا مياد

هنگامه ي همبستگي

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط فرناز   |