شازده كوچولو روباه رو اهلي كرده بود ! و چون لحظه جدايي نزديك شد ، روباه گفت : داره گريه ام ميگيره !
شازده كوچولو گفت : تقصير خودت بود . من بد ِ تو رو نمي خواستم ، تو خودت خواستي كه اهليت كنم !
روباه گفت : آره تو راست ميگي !
شازده كوچولو گفت : ولي تو داري گريه مي كني ؟!
روباه گفت : آره دارم گريه ميكنم !
شازده كوچولو گفت : پس چيزي براي تو نمي مونه !
روباه گفت : چرا ، مي مونه ! رنگ گندمزارها كه ياد موهاي طلايي تو رو برام زنده مي كنه!
. . .
شازده كوچولو گفت : خداحافظ !
روباه گفت : خداحافظ . ميخوام رازي رو به تو هديه كنم : " فقط با چشم دل ميشه خوب ديد ! اصل چيزا از چشم ِ سر پنهونه !"
شازده كوچولو تكرار كرد تا يادش بمونه : "اصل چيزا از چشم ِ سر پنهونه! "
روباه گفت : "تو مسئول گلت هستي . . . "
شازده كوچولو تكرار كرد تا يادش بمونه : " من مسئول گلم هستم ! . . . آخه اون خيلي ضعيفه و براي حفظ خودش از آزار دنيا فقط چهار تا خار ِ پِرپِري داره . . . "
. . .
"منتظرم باش !"
امشب عازم سفرم
و از تو نخواهم خواست كه با من بيايي
چرا كه مي دانم
در آن سوي راه تو منتظري
تو سالهاست كه منتظري
سالهاست كه مرا به اين جاده مي خواني
و من كودك تر از آن بودم
كه علامتها را بشناسم !
اما امشب ؛
اين شهر شلوغ را رها خواهم كرد ؛
تنها !
مي خواهم از اين بهارِ زودهنگام بگذرم ؛
بي تو خزان شوم ؛
و با تو بهار !
نمي دانم اين تن زخمي تا كجاي راه همراهيم خواهد كرد ؟!
اما …
منتظر باش ،
كمي ديگر منتظر باش
خواهم رسيد !
بعدنوشت :
چه سه شنبه ی تلخی ! قیصر هم رفت ! حال روحی ام مجال سخن نمیدهد باشد برای بعد ! . . . در یک کلام کوتاه ، قیصر به آسمان رفت !