تبليغاتX
بوم سفید نقاشی - اتهام

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

وقتی که رفت قاصدک از باغ پر کشید

افســـانه ی خیالی من ناتمام ماند

وجدان مرا محاکمه کرد و به حبس برد

در دادگاه عشـــق فقــط اتهام ماند

 

وقتی که رفت از تــه دالان خزان رســـید

دستش به برگ خورد و غم انگیز و زرد شد

وقتی هوای کوچه ی احساس شد خنک

دســتان عاشــقانه من ســرد ســرد شد

 

در دادگاه عشق وکیلم سکوت بود

یک قاصدک گواه دروغ و عجیب داد

گفتند : متهم دل او را شکسته است

گفتند : متهم گــل ما را فــریب داد

 

امشب مرا به مسلخ اعدام می برند

در طول عمر یک لب گویا نداشتم

اما زمان مردن خود داد می زنم

قــصد فــریب دادن او را نداشــتم

پی نوشت : این شعر از دوست روزگار دورم ، خانم سمانه خان بیگی است که چقدر آرزو دارم یکبار دیگه ببینمش و صدای نازنینش رو بشنوم ! . . . کســی چه میدونه شـاید اونم الان داره یه گوشه ی این دنیای مجازی شعراشو مینویسه . . .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:48  توسط فرناز   |