هدیه رو میذارم روی میز
میگم : تولدت مبارک !
لبخند می زنه و با تعجب میگه : این دیگه چیه !
...
میدونم که ته دلش دوست داشت کس دیگه ای جای من باشه ؛ شایدم بودن کس دیگه ای براش تداعی شد ... می فهمم ... یعنی دیگه می شناسمش بعد این همه مدت !
...
میگه : من الان میام !
...
توی دلم میگم : کاش به غیر از من و تو هیچکس اینجا نبود ! اونوقت سرتو می گرفتم تو بغلم و می گفتم : قورت نده این بغض لعنتی رو ... بعد هم دوتایی گریه می کردیم ! از اون گریه ها که بعدش آدم احساس سبکی میکنه !
...
میگه : اصلا راضی نبودم تو زحمت بیفتی !
میگم : دلم میخواست تو خوشحال بشی !
...
با خودم میگم : دوباره اشتباه کردی ! اصلا همیشه اشتباه می کنی ! همیشه عجله می کنی ! بازم نتونستی احساستو کنترل کنی ! به خیال خودت می خواستی خوشحالش کنی اما ... اما بدتر آزارش دادی ! ...
دیگه صداشو نمی شنوم ! آخه دیگه نمی خنده ! ... سعی می کنم تمرکز کنم و از دست این فکرای کوفتی راحت شم اما ... اما نمی شنوم چی میگه ! چرا نمی خنده ...
